دلم گرفته...
| ||||||||
|
|
قصه درد بزرگی که تو قلبم داره تمام وجودمو می سوزونه چطور بازگو کنم؟
با نام مرگ عشق شروع میکنم
شب سیاه ، همانسان که مرگ هست
قلب امید دربدر و مات من شکست
سرگشته و برهنه و بی خانمان چو باد
آن شب ، رمید قلب من از سینه و فتاد
زارو علیل و کور
بر روی قطعه سنگ سفیدی که آن طرف
بر بیکران نور
افتاده بود ساکت و خاموش ، روی گور
گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار
بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار
بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار
گفتم که ای تو را به خدا سایبان پیر
با من بگو ، بگو که خفته در این گور مرگبار ؟
کز درد تلخ مرگ وی این قلب اشکبار
خود را در این شب تنها و تار کشت ؟
