دلم گرفته...

 

خدایش تنهاییم عالمی داره/

می خوام بنویسم/ اما از کجا شروع کنم

 

قصه درد بزرگی که تو قلبم داره تمام وجودمو می سوزونه چطور بازگو کنم؟

با نام مرگ عشق شروع میکنم

شب سیاه ، همانسان که مرگ هست
قلب امید دربدر و مات من شکست
سرگشته و برهنه و بی خانمان چو باد
آن شب ، رمید قلب من از سینه و فتاد
زارو علیل و کور
بر روی قطعه سنگ سفیدی که آن طرف
بر بیکران نور
افتاده بود ساکت و خاموش ، روی گور

گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار
بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار
بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار
گفتم که ای تو را به خدا سایبان پیر
با من بگو ، بگو که خفته در این گور مرگبار ؟
کز درد تلخ مرگ وی این قلب اشکبار
خود را در این شب تنها و تار کشت ؟

عشق

 

فهیمه جان

 

 

من عشق را در تو 

تو را در دل 

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

                   

عشق

 

 

    اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم

 

    اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم

 

    اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم

 

    اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم

 

    اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود

 

    اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم

 

    هرگز عشق را جریمه نمی کردم

 

    اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم

 

    اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید

 

    اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم

 

    اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم

 

    اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم

 

 

     زندگی چیست؟ زندگی مانند اتوبوس شلوغی است

 

     که جایی برای نشستن نیست

 

     و وقتی خلوت میشود و می خواهی بشینی

 

     راننده داد می زند پیاده شوید اخر خط است

 

عزیزم ........ جون.

خواهش میکنم بفهم که از ته قلب می پرستمت.. آرزوی اینکه بفهمی دوستت دارم بر دلم ماند.چرا این دل خسته را آزار میدهی؟چرا عشق پاک مرا نمی فهمی؟درکم کن.چرا قلب مرا از تمام دل های نا پاک دیگر بیرون نمی آوری؟می دانم و می فهمم و درک می کنم که تنها تویی که نجاتم میدهی از میان دریای پر جنب و جوش غرورم. آه که نمیدانی این غرور مضحک با این ذهن من چه ها که نمی کند... بگذار تا با غرورم به تو علاقه ام را ثابت کنم. بگذار تا بفهمم که دروغ را به خودم می گویم یا به تو...

دلم گرفته

 

دلم خيلي گرفته

از خودم، از تنهائيم، از ترسهاي بي انتهام، از انتظار، از انتظار، از انتظار



آره دلم خيلي پره

دلم گرفته


از تو، از اومدنت، از رفتنت، از نبودنت، از دوست داشتنت





دلم گرفته

بخدا دلم گرفته


از خدا، از تو، ازغماي رنگاوارنگ، ازاينهمه دربدري،

 

ازاين مترسکاي بد، از همدلاي بي منتها،

 

از دلخوشيهاي دمدمي، از آدماي مهربون


 


دلم گرفته


دارم ميترکم


از دلي که دم به دم هواي گريه دارد، از چشمان خشکيده ام،

 

ازقطره اشکي که هيچوقت نباريد،

 

ازدلي که بايد دوباره عاشق شود ونمي تواند



دلم گرفت


ديگه طاقت ندارم


از اين روزاي بد، از حسرت هاي هميشگي، ازمرگي که نميرسد،

 

ازدردي که نميرود، از تنهائي، از تنهائي،

 

ازتنهائي، از تنهائي، از تنهائي، از تنهائي، از تنهائي